تبليغاتX
ME MYSELF
دارم قدم میزنم.تو دستام کیسه نایلونه.فکر کنم بنفشه.یکیش سنگینتره.یکم باد میاید.همه ابرها رفتن.آسمون ابیه آبی آبی.میدونی از کدوم آبیها رو میگم که.هوا یکم سرده ولی درست اندازه ای راه رفتم که دما کاملا متعادل شده.همه چیز مدرنه شدیدا.از اون جنگلای بتنی-آهنی... .یهو یه برج ساعت می بینم که حداقل مال 400-500 شال پیشه.برای اولین بار سرم رو بالا می گیرم تا ساعتش رو بخوانم.چشم می افته به آسمون توش غرق میشم.

حالم یه دفعه خوب شد... سبک شدم... و از خواب پریدم!

+ نوشته شده توسط پیاده بزرگ در سه شنبه بیست و هفتم دی 1390 و ساعت 13:6 |
از در حیات وارد یک کوچه تنگ می شوم.کل محیط نا آشناست.سبکش.آدماهاش.نمی دونم چه وقتیه.یک دقیقه ای طول می کشه از حیرت در بیام.یادم که می افته کی هستم و چرا اونجام عرق می کنم.سمت راست می پیچم.چپ بن بسته آخه.تا سر کوچه که میرم آرومترم.کاملا هوشیار می شوم.دستم یه کیف چرمیه از اون قدیمیا که دوتا سگک بزرگ برنجی روش داره.توش کاغذ ولی نمیدونم چرا احساس می کنم که رو همش یا یه چیز نوشته یا روش هیچی ننوشته.رسیدم سر کوچه باید تصمیم بگیرم کدوم طرف برم.هنوز حیرونم که یه بنز قدیمی آبی با نمره دولتی و مربوط به یه اداره ای تو کرمان با صدای مخصوص اتومبیلهای حدود 50 سال پیش با سرعت زیاد همه رو می چسبونه به دیوار.بعدش یکی دیگه.چند تا لوطی پیش هم پچ پچ می کنن.از سرو وضعشون حدس میزم ماله دهه 40 باشن.از دیدن تجمعشون این حس بهم دست میده که اون وری نرم.میپیچم چپ.همه جا پلیس ها هستن عجیبه لباساشون مثل پلیسهای امروزیه.چهره هاشون مثبته.میدونم که از دست اونا فرار نمیکنم.جلوم سمت چپ یه مسجده.مردم داران میرن برای نماز.این صحنه آرومم می کنه.منم می خوام برم.یه قدم مونده... . تو هوای دلگیر قبل از اذان دیدن مردم که به سمت یه در کوچیک هجوم میبرن صحنه فوق العاده ایه.کل مسجد سبزه.با نورهای مهتابی سبز.وفتی می رسم جمعیت به بیرون هجوم می آرن.همشون زنند.با لبسهای امروزی شایدم ماله دهه 60-70 . از شدت غافلگیری و هجوم جمعیت می چسبم به دیوار روبرو.کیفم کو چرا عرق کف دستم خشک شده؟چک می کنم کیف هست.سبکه.قائم به خود. می یادش خودش می آید.جمعیت تموم می شه آخرش لوطی ها می آن بیرون .پیروزمندانه.با دیدنشون مغزم دوباره کار می کنه.میرم به مسیرم ادامه بدم.اونا دنبالمند.چرا؟ تند میرم.باز اون ماشینهای لعنتی.از ترس پرت میشم تو یه کوچه فرعی.سر هر کوچه یه پلیس هستش که بازوهاشو با دو نفر دیگه قلاب کرده و سر کوچه رو بسته.نمیزارن کسی وارد خیابون بشه.تو خیابونه تنگ حالا رژه بنزها شروع میشه.لوطی ها نیستن. همه لالند.

مردم میخوان سد رو بشکنن و وارد خیابون بشن که آخر یک زن یک زن با چادر مشکی بلند قد شروع به حرف زدن می کنه با این عبارت شروع می کنه "تا کی میخواهین ...." بقیشو نمیشنوم.من هدفم با اونا یکی نیست ولی می خوام برم.یه جای دیگه.یه عینک با فریم مشکی رو صورتمه.حس می کنم اینطوریه.یادم می افته اونجا نباید باشم زخمم خونریزی میکنه.وقت ندارم.انرژی می گیرم.مثل فنر از زیر دسته پلیسه در میرم.تو خیابون لوطیها در برابر بنزها صف کشیدن.منتظر یه جرقه هستند.منم اون جرقم.حمله شروع میشه منم اون وسطم.مات.یه ثانیه دیگه مردم.... . ناخوناش تو پشته گردنم فرو رفت.کشیدتم داخل کوچه.زن چادری بود. بلند قدتر و نیرومندتر.

زنگ به صدا در اومد باند شدم مامور آب.آومده کنتور رو بخونه.

+ نوشته شده توسط پیاده بزرگ در سه شنبه هفدهم اسفند 1389 و ساعت 10:25 |

gheyb mishavim
+ نوشته شده توسط پیاده بزرگ در دوشنبه هشتم آذر 1389 و ساعت 23:41 |

به وبلاگ جدید من خوش آمدید همچون شستشوی طویله 1000 گاوی به آب رودخانه

+ نوشته شده توسط پیاده بزرگ در چهارشنبه سوم آذر 1389 و ساعت 21:26 |


Powered By
BLOGFA.COM